تو با لبخند خوابیده ای
و من میتوانم بوی باغی که در خواب میبینی
استشمام کنم
چرا که گلها آرام آرام از میان مژه هایت
به اتاق می ریزند
و دو طاووس رقص کنان میانشان در حرکتند
بلند می شوم روبروی آیینه میروم
تو را سرمست میان رویاهایت میبینم
هزاران سرزمین لا به لای آیینه ها جای گرفتند
که تو هر شب
ساکن یکی از آنهایی.