تن من یک جنگل سرد و تاریک
گویی سالها در انتظار اتفاقی که نمی داندش
تن تو گرم و روشن در فکر من
بودن ناشناست را آرزو کردم انگار
که ناگهان دیدم شراره ای مرا در کام می کشد
بر جانم ریختی و تمام سیاهی ها را
با شعله های عشق رنگ زدی
دیگر از این جنگل هرچه بسازند
جان من است مزین به رنگ ناب تو