اینجا دو پنجره
از جهان اکنون من
به آن روزها باز شده است
کودکی ام دور حیاط میچرخد و بلند می خندد
دستهایم را تکیه می دهم،نرده های ایوان
زیر دستهایم می آیند.
پلک میزنم
حالا مادرم را میبینم که مرا در آغوش گرفته
لالایی هایش می آیند و روی همه چیز نقش
می بندند
باز پلک میزنم
نامه های عاشقانه ی پدرم را با چشمان مادرم می خوانم
کلمات رقص کنان به درها می رسند و آرام
می نشینند
حالا دیگر
دو دریچه به آن روزها،
تا ابد در خانه ی من است.