با تو قدم گذاشتم
به باغی که گلهای ریحان اش،
از عطرت شکوفه می زنند؛
و با ترنم باران عشقت، جان می گیرند.
چشمهایم را که میبندم ،
در بهشتی نفس میکشم که ارمغان وجود توست
با بالهایی که،
از سرزمین تو به من داده شده به خورشید
می رسم،
و چون تاجی بر سرم می نشیند؛
چنان در من ریشه دواندی جان دلم
که دیگر
تو یعنی تمام من