دلتنگ گذشته
سراغ قفسه ی خاطراتم رفتم
صفحه ای را از جلد درآوردم،
روی گرامافون گذاشتم و چشم هایم را بستم.
در دلم آرزو کردم که ای کاش می شد گذشته را،
در جعبه ای گذاشت و از تمام
لحظه های خوش و شیرین اش،
همان ها که دوربینی برای
ثبتشان نبوده،عکسی قاب گرفت برای اوقات دلتنگی.
چشم هایم را که باز کردم تو را مقابلم دیدم.
گویی با نوای موسیقی آرام به اتاق آمده بودی.
در تو نگاه کردم،خودم را میان تمام لحظات شاد گذشته دیدم.
جادوی روشن نور بر تو می درخشید،
با نامه ای از من گذشته به خودم،
مزین به گلهای باغچه ی کودکی ام؛
زیبا ترین هدیه از من به خودم بودی.
تو ای تمام خاطرات زیبا،ناب ترین نوای زندگی